جزئیات بیشتر در مورد خبر

خاطرات اولین روز کاری شما

این مطلب بدواً توسط سایت ایران استخدام تهیه و ارسال شده است،  اما کپی برداری از سبک و محتوای آن برای تمامی سایت های تابعه ما آزاد است!


این مبحث مخصوص خاطرات مربوط به اولین روز شروع به کار است. خاطراتی شیرین و یا شاید هم استرس زا و تلخ، هرچه که بود گذشت و حال ما مشتاق شنیدن آنها هستیم..
این خاطرات برای ما و همکاران ما در ایران استخدام که پس از ماه ها تلاش شما در نهایت شاهد موفقیت و شروع به کارتان می شویم بسیار جذاب و خواندنی است، و مطمئن هستیم که بیان این خاطرات توسط شما و خوانده شدن آنها توسط دیگر کارجویان ما، علاوه بر ایجاد اطمینان، امیدی ایجاد خواهد کرد تا با تلاش و جدیت بیشتری به دنبال کسب موفقیت باشند.
اگر شما هم خاطره و تجربه ای از اولین روز شروع به کار خود دارید میتوانید در بخش نظرات همین پست بیان کنید تا جهت مطالعه کارجویان سایت به بالای این پست اضافه شود..
موفق باشید-ایران استخدام


خاطرات شروع به کار دیوان محاسبات سال 95

نویسنده : علی تاریخ ارسال : دوشنبه ۰۹ بهمن ۹۶ ساعت ارسال : ۲۰:۲۸ کد دیدگاه : 1576288
سلام بر دوستان مجازی مالیاتی (حیف که این دوستی چندماهم باهاتون، در حد ارتباط مجازی تو این پیج باقی موند و به مرحله همکار شدن تو مالیاتی نرسید).
انگار اینجا هم مثل پیج دیوان، اکثر دوستانی که زودتر دعوت بکار شدن، رفتن و پشت سرشون را هم دیگه نگاه نکردن و دوستان را فراموش کردن خیلی زود.
من از روز شنبه بصورت غیررسمی و از امروز بصورت رسمی کارم را تو دیوان محاسبات شروع کردم. اما برخلاف آنچه تصور میکردم و پیش بینی کرده بودم، روز اول کاری، برعکس روز اول مدرسه یا دانشگاه یا سربازی، اصلا چیز خاص و بیاد ماندنی و خاطره انگیزی نبود برام. ی روز کاملا عادی. شایدم بخاطر جو رسمیِ خاص و سنگین دیوان بود که ماشااله همهٔ دیوانیها، از نگهبان دمِ درب تا آبدارچی و همه کارمندان و حسابرسان و معاونان و مدیران، همگی تحت تاثیر ارباب رجوعان، رفتاری مدیرانه و با ژست و پرستیژ خاص، دارند و هر کسی خودش را ی مدیر میدونه و رفتار میکنه؛ و کارمندان جدید هم از همون ابتدا، بسانِ قطره ای در این دریا و سیستم غرق میشن و همرنگ جماعت میشن.
تو مکالمات و صحبتهایی که با مدیر و همکارانم داشتم، بهشون گفتم برعکس سایر دوستان که تمایل داشتن زودتر دعوت بکار بشن، من دعا میکردم نیمه اسفند دعوت بکار بشم. و وقتی مدیر و همکاران، علتش را پرسیدن، خیلی نرم! گفتم آخه میخاستم برا کنکور دکترا که تو اسفنده بخونم. با گفتن این حرف، منتطر بودم بشدت با مخالفت مدیر برا ادامه تحصیل، اونم تو مقطع دکترا، مواجه بشم. اما خوشبختانه برعکس تصور من، مدیرمون خیلی استقبال کردن از ادامه تحصیلم و بهم گفتن چون کار تفریغ بودجه، تازه تموم شده و فعلا کار خاصی نداریم، تو این چند روز بهت مسئولیتی نمیدم و با خیال راحت، کتابهاتو بیار همینجا و در طول روز مطالعه کن. جالبش اینجا بود که مدیرمون انگاری یجورایی ذهن پدر و مادر و خواهر و خودم را خوند و بهم گفت حسابرس ستاد مرکزی دیوان که هستی، خونه و ماشینم که داری، پس حتما بلافاصله بعد از دانشجوی دکترا شدن، میخای با کلی کلاس و غرور، بری خاستگاری ی خانم دندانپزشک. منم بدون اینکه از خودم حرفی بزنم!، به مدیرمون گفتم شما هم دقیقا حرف پدر و مادر و خواهرم! را میزنین، چون اونا هم برام دنبال ی خانمِ دندانپزشک و داروساز و وکیل میگردن. و یجوری رفتار کردم که خودم اصلن تصمیمی برا ازدواج، حتی با ی دختر دندانپزشک، ندارم!!! (بقیش بماند دوستان . مدیرمون هم تو این شرایط، رفتن تو فاز پدرانه، و حامیِ پدر و مادرم دراومدن و شروع کردن به نصیحت که پسر عزیزم، نمیشه که ازدواج نکنی و تک و تنها و بدور از خانواده تو کلانشهر تهران زندگی کنی و از این حرفا. و اینجا بود که آقای مدیر، سورپرایزم کرد و از الان، یکی از همکاران که دخترش دانشجوی دندانپزشکی هست را معرفی کرد بهم و حالا من موندم که چجوری خودم را تو این چندماه فرو کنم تو دل این همکار عزیز و دخترشون!!
اما،
اما،
اما امان از وقتی که میرسم خونه (خونه که چ عرض کنم، زندان. آخه برا منی که 28سال تو ی خونه 310 متری زندگی کردم، ی واحد آپارتمانی زندانه). زندگی تک و تنها و بدور از خانواده و اینکه همه کارهای خونه، از جمله آشپزی و تهیه غذا، را باید شخصا انجام بدم، واقعا سخته؛ و انگار چاره ای جز ازدواج نیست!!!. ی مشکل دیگه ای که فعلا دارم هم اینه که مستأجرمون حاضر نشد واحد آپارتمانیِ پدرم را، پیش از موعد قراردادش که تیرماهه، تخلیه کنه، علیرغم اینکه ما حاضر بودیم همه خسارتش را پرداخت کنیم بهش. برا همین فعلا مجبور شدم تا تیرماه ی واحد دیگه اجاره کنم که بخشی از حقوقم از دستم میره.
برا همه دوستان عزیز آرزوی موفقیت در همه مراحل زندگی را دارم و انشااله که همگی هرچه زودتر خبر شروع بکارتون را اینجا اعلام کنین.
باز هم بهتون سر میزنم دوستان.


خاطرات شروع به کار سازمان امور مالیاتی سال 95

نویسنده : Niloo تاریخ ارسال : شنبه 19 اسفند 96 ساعت ارسال : 20:28 کد دیدگاه : 1644807
سلام‌ عزیزان
خاطره ی روز اول کاری
همش استرس داشتم که اتفاق بدی بیوفته و خاطره ی نا خوشایندی برای روز اول کارم داشته باشم
صبح ساعت ۸ اداره بودم خودم رو به رییسمون معرفی کردم‌بسیار خوش برخورد بودن زنگ زدن به ممیزم. مارو به هم معرفی کردن و خدارو شکر ممیزم خانمی بسیار خوش برخورد و مهربون بودن
ایشون منو به سرممیز معرفی کردن و سایر همکاران
من قسمت خدمات مودیان ارزش افتاده هستم
بعد اومدیم تو اتاق ( همش استرس داشتم میز و سیستم نداشته باشم و آواره باشم ) میز و سیستمم رو نشونم دادن
و همکاران مدام راهنماییم میکردن که برخوردم چطور باشه و … مدام سعی میکردن احساس غربت نکنم .
آی تی هنوز سیستمم رو وصل نکرده و سیستم نداشتم
امروز باید تا ۶ میموندیم …
انقدر جو خوب بود که احساس خستگی نداشتم ( البته اینکه کاری هم نکردم بی تاثیر نبود
خدا روشکر که کار خوبی دارم با تمام مسئولیتهاش و سختیهاش
امیدوارم تموم جوونای مملکتمون کار خوب و مناسب و مرتبط با تحصیلاتشون پیدا کنن
دوستان عزیزی هم که با هم امتحان دادیم و متاسفانه به هر دلیلی کدشون نیومده امیدوارم کدشون زود بیاد و هر چه سریعتر مشغول بشن
ادبیاتم خیلی خوب نبود فقط قصدم این بود برای دوستانی که استرس دارن مثل خودم بگم نگرانی الکی نداشته باشن
موفق و شاد باشین

نویسنده : سینا تاریخ ارسال : شنبه 19 اسفند 96 ساعت ارسال : 23:40 کد دیدگاه : 1645106
سلام بر همه دوستان، باور کنید این چند روز انقدر سرمون شلوغ بوده برای اسکان و خانه گرفتن که وقت نمیشد به اینجا سربزنیم روز اول کاری ما: زودتر از همه رسیدیم اداره و نشسته بودیم و همکاران که یکی یکی وارد میشدن ما بهشون خیر مقدم می گفتیم
بعد رفتیم پیش ممیز کل که ایشونم فرستادن پیش سرممیز که برامون یکم از مالیات و روال اداره و … توضیح دادن و ما رو معرفی که کردن به ممیز مربوطه، همه همکاران خدا رو شکر خوب بودن، بعد من یه نیم ساعت همینطوری نشستم رو صندلی و به افق های دور دست خیره شدم، بعد ممیز که سرش یکم خلوت شد محل پذیرایی از خودمون و چایی و … رو نشون دادن و گفتن فعلا از خودتون پذیرایی کنید، بعد یکم از روال کار توضیح دادن و چندتا پرونده رو با ارائه توضیحات نشون دادن و بعضی از کارهای مقدماتی رو انجام دادیم، بعد رفتیم ناهار و …
بعد ناهار هم یکم از کارهای سبک و راحت رو انجام دادم و ساعت ۵ گفتم که جناب ممیز بنده دیگه رفتم، گفتن عیبی نداره امروز زودتر برید به کاراتون برسید
فردا هم دوباره قراره بریم اداره کل برای انجام کارهای باقیمونده
یه خبر هم به زهره خانوم بدم که جناب افلاطون رو که گفتین دیگه سر نمیزنه رو هم پیدا کردم

نویسنده : زهره تاریخ ارسال : جمعه 11 اسفند 96 ساعت ارسال : 08:45 کد دیدگاه : 1627724
نه آغازی هست و نه پایانی,
آنچه هست تنها چرخش و واچرخش جوهر و تجربه هاست.
هر لحظه زندگی, نقطه ی آغازی است.
اینک, این لحظه, اکنون و اینجا, برای من نقطه آغازی است.
سوم اسفند… روزی که تمام این یک سال و نیم انتظار رو با رویا بافی اون سر کرده بودم… روز شروع به کارم
ساعت 5.5 صبح با شوق بی حدی از خواب بیدار شدم, بعد از نماز یه عالمه خداروشکر کردم که دیدن همچین روزی رو نصیبم کرد…
حدود 7.20 بود که بالاخره دل از آینه کندم و رفتم به سمت اداره…
چند دقیقه بعد که رسیدم رو به روی اداره فکر میکنم بعد از نگاه زلیخا به یوسف عاشقانه ترین نگاه تاریخ بود…
رویاهام رو به روی چشمام میرقصیدن…
مثل اینکه همه خبر داشتن که قراره کارمندهای جدید از راه برسن, با استقبال چند نفر از همکارای خانم رو به رو شدیم که اولین سوال همگی پرسیدن تاریخ تولد بود و میگفتن با این حساب کوچکترین کارمند اداره به حساب میام و همه میتونن بهم زور بگن… دروغ چرا یکم ترسیدم…
مسئول دفتر مدیرمون گفتن که جلسه دارن و باید منتظر بمونیم…
و باز هم انتظار… انگار دقیقه ها و ساعت های آخر کندتر از همیشه میگذشت…
همه ی ذهنم درگیر این موضوع بود که کدوم قسمت مشغول به کار میشم, شرکت ها و ارزش افزوده تمام رویای من بود این مدت…
توی این فاصله پرسیدم بر چه اساسی انتخاب میکنن کدوم قسمت مشغول بشیم؟ گفتن مدیر خودشون حین معارفه تشخیص میدن مناسب کدوم قسمت هستید…
بالاخره یک ربع به یازده بود که مسئول دفتر مدیرمون مارو صدا زدن…
قلبم تندتر از همیشه میزد, سعی میکردم با عمیق نفس کشیدن آرامش خودم رو حفظ کنم, محکم قدم هامو برمیداشتم و به خودم میگفتم اینجا نه آشنایی داری و نه پارتی, پس تمام تلاشت رو از اولین لحظه ها داشته باش چه رفتار و چه گفتار…
اون لحظه تمام خواسته من جلب رضایت مدیر بود…
( اداره ما 3 رئیس امور داره که مربوط به قسمت های مختلف هستن… )
وقتی درب اتاق باز شد مدیرمون حضور داشتن و یکی از رئیس امورها…
به احتراممون ایستادن و سلام و خوش آمد گفتن, خیلی گرم و پرانرژی سلام و احوالپرسی کردم و بعد از معرفی خودشون شروع کردن به صحبت های لازم…
از هر فرصتی استفاده میکردم که توی بحث شرکت داشته باشم, چنان با اعتماد بنفس که انگار من هم در مقام مدیر بودم…
بعد از حدودا 45 دقیقه جلسه تمام شد و اجاره رفتن دادن, وقتی که ایستادم گفتم خوشحالم از اینکه این فرصت رو دارم که توانایی های خودم رو در راستای سازمان به کار بگیرم, امیدوارم که کارمند خوبی واستون باشم و بتونم رضایتتون رو جلب کنم تشکر از اینکه وقتتون رو دراختیار ما قرار دادید…
وقتی از اتاق خارج شدم نفسم رو خارج کردم و دستم رو روی قلبم گذاشتم که داشت از جا کنده میشد…
اما از خودم راضی بودم و بهترین زهره ی خودم رو نمایش داده بودم…
لحظه های پایانی انتظارم بود برای اینکه ببینم کجا قراره مشغول بشم…
چند دقیقه بعد آقایی با صدای رسا گفتن برای شرکت ها ( قلبم داشت از جا کنده میشد میگفتم خدایا من باشم ) خانم فلانی…
اوه… من نبودم… فامیل همکارم رو صدا زدن…
به خدا تمنا میکردم که ارزش افزوده رو از دست ندم, همکارم رو به آغوش گرفتم و واسش آرزوی موفقیت کردم و از صمیم قلبم واسش خوشحال بودم که جای خوبی انتخاب شده…
رئیس اموری که برای جلسه حضور داشتن از من خواستن که همراهشون به اتاقشون برم…
گفتن من از مدیر خواستم که شما کارمند من باشید, با شوق گفتم برای ارزش افزوده؟!
گفتن نه ارزش افزوده برای قسمت من نیست اگر که ارزش افزوده برید از کد من خارج میشید و رئیس امورتون کسی دیگه هستش, اما دوست دارم اینجا باشید واستون خیلی برنامه ها دارم…
دروغ چرا اون لحظه خودم رو لعنت کردم که انقدر وراجی کردم اتاق مدیر…
اما وقتی دیدن شوق جلسه دیگه توی صورتم نیست گفتن میخواید برید هر دو قسمت رو ببینید و بعد انتخاب کنید, با خوشحالی گفتم امکانش هست؟؟؟ گفتن برید ببینید…
با شوق پله هارو بالا میرفتم به سمت ارزش افزوده…
نمیدونم اون لحظه چه حالی شده بودم انگار اومده بودم خرید  بعد از سلام و احوالپرسی و معرفی خودم به رئیس گروه ارزش افزوده گفتم اینجارو بهتره انتخاب کنم یا که فلان جا؟
با تعجب پرسیدن انتخاب؟
منم گفتم بله آقای فلانی گفتن هر دو قسمت رو ببینم انتخابم رو بگم…
با تعجب دوبار پرسیدن خود آقای فلانی گفتن؟؟؟
منم از دنیا بی خبر گفتم بله…
گفتن والا خوب شانسی دارید من بعد از 20 سال سابقه هنوز نمیتونم بگم میخوام کجا باشم…
خلاصه بعد از چند دقیقه صحبت تصمیم رو گرفتم برای ارزش افزوده…
با ذوق رفتم سمت اتاق رئیس امور دیدم آقایی کنارشون ایستادن, آقای رئیس امور گفتن ایشون دوست دارن بیان ارزش افزوده, منم از همه جا بی خبر فکر میکردم مسئول ارزش افزوده هستن با شووووق گفتم قول میدم کارمند خوبی واستون باشم…
خلاصه این جمله ی من هماناااا فریاد اون آقا همانااا…
چنان فریادی به سرم زدن که در عمرم کسی اینجوری باهام صحبت نکرده بود و دستشون رو کشیدن سمت درب و از اتاق گفتن بیرون باشم و گفتن مگه دست شماست کجا میخوام باشم نمیخوام باشم مگه خونه خاله است؟!
خود آقای رئیس امور و دو تا از آقایونی که کارمند اداره بودن هم متعجب شده بودن از این برخورد…
کنار درب ایستادم اما به اندازه ای دلم شکسته بود که اشکام بی اختیار میریخت…
رئیس امور رو میدیدم که داشتن میگفتن برخورد درستی نداشتن, همکارایی که داخل اتاق بودن اومدن دلداری بدن اما هر چی بیشتر میگفتن اشکای من هم بیشتر میشد…
آقای رئیس امور مشخص بود خیلی ناراحت شدن…
اومدن راهنمایی کردن سمت روشویی گفتن یه آبی به دست و روم بزنم…
وقتی جلوی آینه خودم رو دیدم زار زار گریه کردم و گفتم اوووون همه عشق به همچین اداره ای؟! روز اول و همچین برخوردی؟!
تمام رویاهام آوار شده بود روی سرم…
انرژی که هیچی دیگه حتی نای حرف زدن نداشتم…
فکر کنم نیم ساعتی رو داشتم اونجا گریه میکردم بعد برگشتم اتاق رئیس گروه…
با نهایت مظلومیت گفتم چشم هر کجا شما بگید مشغول میشم…
که گفتن نه, دیگه خودم نمیخوام اینجا باشید میبرمتون ارزش افزوده و گفتن خودشون هم از این برخورد خیلی ناراحت شدن…
خلاصه من رو همراهی کرد به سمت اتاق رئیس اموری که مربوط به قسمت ارزش افزوده بودن و رئیس گروه مربوطه رو هم صدا زدن و گفتن ایشون(یعنی من) نیروی سفارشی من هستش دست شما میسپارمش هواشو داشته باشید…
لحظه ای هم که از درب اتاق بیرون میرفتن باز با تاکید گفتن سفارشی من هستشا…
اما دیگه فایده نداشت ذوقم کور شده بود… وقتی رئیس امور خودم باهام صحبت میکرد حتی انرژی صحبت کردن نداشتم…
اون لحظه همه اش خاطرم صحبت یه سری دوستان رو به یاد میاورد که از جو ادارات میگفتن و مطمئن بودن به زودی شوقم از بین میره…
به خودم میگفتم حق باهاشون بود, من سراب ساخته بودم واسه ی خودم…
خلاصه چون پنج شنبه بود زودتر تعطیل شدیم و از لحظه ای که نشستم داخل ماشین شروع کردم به گریه کردن…
روز شنبه و یکشنبه رو رفتم سرکار, میگفتم روزای خوبمو میسازم اما قلبا ناراحت بودم…
تا اینکه سومین همکارمون هم اومدن و مارو هم صدا زدن که مدیر میخوان مارو هم ببینین…
صحبت مدیر با اخلاق و رفتار شروع شد و گفتن هر اتفاقی که اینجا بیفته من ازش باخبر میشم, نحوه برخوردتون با مودی, همکارا… یک آن لبخندی رو زدن و به من نگاه کردن و گفتن جریان شما هم به گوش من رسید…
وای اون لبخند انگار قلبمو دوباره زنده کرد, گفتم نه مثل اینکه مدیر واسه کارمنداش خیلی ارزش قائل هستن و اینجوریا هم که فکر میکردم هر کی به هر کی نیست…  خلاصه فقط بگم زززززنده شدم…
بعد هم که گفتن توصیه هایی که روز معارفه به شما داشتیم رو به همکارتون بگید, من هم که با جان و دل صحبت هاشون رو به حافظه سپرده بودم رو عنوان کردم و میدیدم مدیر لبخند رضایت رو دارن و به نشانه تایید سرشون رو تکون میدن…
تا پایان هفته با تمام انرژی کار میکردم و هر روز به یه دلیلی تشویق میشدم, تا دیروز که رئیس امور مهررررررربونه اومدن و از رئیس گروهم پرسیدن از نیروی جدیدی که بهتون دادم راضی هستید؟ رئیس گروهمون هم گفتن عاااالی… نیروی فعال و کاری هستش و خندیدن گفتن همه مودی هارو کشونده اداره…
که بعد رئیس امور مهربونه گفتن اما اومدم ببرمشون, که رئیس گروهمون گفتن نه نمیدیمشون…
منم که این صحبت هارو میشنیدم قند توی دلم آب میشد…
راز موفقیت این یک هفته رو هم کلمه ی “چشم” میدونم…  رئیس گروهم هر کاری رو که بگن میگم چشم, فرقی هم نمیکنه کارم ساعت 2.5 تمام بشه, 3 تمام بشه, 5 تمام بشه, میمونم که روز بعد اون پرونده روی میز من باقی نمونده باشه…
با عشق کار میکنم, وااااقعا شغلم رو دوست دارم…
خداروشکر میکنم بابت همه ی نعمت هایی که به من داده…
اما تازه اینجا واسه من نقطه شروعه…

نویسنده : سارا ۶۶ تاریخ ارسال : شنبه 7 بهمن 96 ساعت ارسال : ۱۵:۱۷ کد دیدگاه : 1572346
سلام . روز همگی بخیر
امروز دیگه اولین روز کاری بود و ما در محل خدمت مشغول انجام وظیفه بودیم .
برای هر کدوم از ما که اونجا رفتیم یک ممیز انتخاب کردند و با راهنمایی های ایشون کارا رو انجام دادیم . ثبت و رسیدگی به ابلاغیه ها از وظایف امروز من بود و در نگاه اول خیلی سخت به نظر میومد چون کار هر مراجعه کننده با دیگری تفاوت داشت و کمی احساس گیجی بهم دست داده بود .
ولی خب گفتن که طبیعی هست و کم کم همه چیو یاد می گیریم . وظیفه ابلاغ به دوش ما هست فعلا و اگر راه بیفتیم و اصول کار رو یاد بگیریم گفتن که توی بخش های دیگر هم مشغول میشید . با کارایی که امروز انجام دادم فکر کنم ابلاغ راحت ترین بخش کار مالیاتی هست .
به امید شنیدن تجربه های شما

نویسنده : سارا۶۶ تاریخ ارسال : دوشنبه 2 بهمن 96 ساعت ارسال : ۱۷:۲۹ کد دیدگاه : 1564886
روز اول کاری متفاوت !
سلام به همه دوستان .عصرتون بخیر .
امروز اولین روز کاری ما محسوب شد و البته کمی متفاوت . صبح که مراجعه کردیم به اداره کل شهریار یک سری مدارک تحویل دادیم که شامل کپی شناسنامه کارت ملی و کپی مدارک همسر و فرزندان از همه صفحات و کپی آخرین مدرک تحصیلی و 6 قطعه عکس بود . تعداد متعددی فرم بود که برای بخش های متفاوت پر کردیم که شامل آموزش ، حراست ،دادستانی و تعهد نامه ، تعیین نوع بیمه و … بود که تعهد نامه رو بردیم محضری کردیم و تحویل دادیم . فرصت برای رفتن به تهران برای آزمایشات و سوء پیشینه نشد که خییییییلی لطف کردند و فردا و پس فردا رو به عنوان ماموریت برامون رد کردن که بتونیم آزمایشات و سوء پیشینه رو انجام بدیم و کارای ناتماممون رو تموم کنیم .
بعد از انجام همه کارامون جلسه ای با مدیر کل و معاون ایشون و نیز مدیر منابع انسانی داشتیم و درباره کار و آموزش بهمون گفتن و مسائل دیگه و اینکه پنج شنبه اولین جلسه ی آموزشی رو خواهیم داشت . این جلسه ی آموزشی بدو ورود هست و احتمالا در اسفند و یا در فروردین و اردیبهشت جلسه های جدی تر آموزشی که اجباری و خارج از وقت اداری هست خواهیم داشت .
اثر انگشتمون رو هم برای ساعات ورود و خروج به سازمان ثبت کردن که گفتن وقتی رفتید اداره محل خدمت دوباره باید اونجا تعریف بشه . از اینرو امروز موقع برگشت اثر انگشت هم زدیم و مثل بقیه کارمندان خارج شدیم .
هنوز چیزی از مبلغ حقوق در فرم ها نبود و گفتن احتمالا پنج شنبه حکم اصلی رو میدن بهمون .
برخوردشون بسیااااار عالی بود و خدا رو شکر میکنم که تونستم به همچین سازمانی راه پیدا کنم .
برای شما عزیزان هم آرزوی پیروزی دارم .


خاطرات شروع به کار سازمان دامپزشکی کشور

نویسنده : m تاریخ ارسال : دوشنبه ۱۷ مهر ۹۶ ساعت ارسال : ۲۱:۲۹ کد دیدگاه : 1406316
سلام دوستان، امروز اولین روز کاری من بود یه روز شیرین البته همراه با کمی استرس اینقدر حول بودم که تقریبا اولین کسی بودم که وارد اداره شدم بعد از مدتی کم کم سرو کله کارمندا پیدا شد. آقای رئیس همینکه وارد شد و منو دید گفت شما فلانی نیروی جدید نیستید؟! نمی دونم از کجا فهمید! منم که سعی می کردم جلوی ذوق زدن خودمو بگیرم رفتم جلو و گفتم بله. بعد از احوال پرسی و خوش آمد منو به اتاق خودش دعوت کرد و تک تک کارمندا رو برای آشنایی فراخوند البته تعداد کارمندا ده پانزده نفر بیشتر نبودن، آقای رئیس اول منو به کارمندا معرفی کرد و بعد به معرفی کارمندا و وظایفشون پرداخت. من هم از خودم گفتم اینکه قبلا چکار می کردم و چه تجربیاتی دارم. جلسه با کمی خنده و شوخی تموم شد، آقای رئیس هم گفتن برای شروع شما بهتره تو فلان قسمت با آقای فلانی کار کنید. بعدش هم رفتیم تو همون قسمت و ما رو با برخی از کاراشون آشنا کرد و … یه سری کارای اداری هم بود که باید برای شروع کار انجام می دادیم، خلاصه روز اول کار ما به اینصورت تموم شد. از ته دل آرزو می کنم شما دوستان هم هر چه زودتر شروع به کار کنید.


خاطرات شروع به کار بانک کشاورزی سال 92

کاربری : حمیدی ارسال : ۹۳/۰۹/۲۷ ساعت ارسال : ۱۶:۰۳ کد دیدگاه : ۲۱۸۲۷۴
سلام به همه دوستان خوبم.
امروز یه هفته از خدمتم در بانک سبز گذشت.
خداروشکر تو شعبمون همه با هم صمیمی هستیم.رییس شعبمون نامبر وانه.خیلی ماهه.خیلی خیلی خوش برخورده.خداروشکر.

وحید میگوید: تاریخ ارسال دیدگاه: ۱۳۹۳/۰۷/۲۷ کد دیدگاه : ۱۶۹۱۸۳ زمان ارسال دیدگاه : ۵:۴۷ .ب.ظ
سلام. اولین روز کاریم خوب بود. کلا صندوقداری خیلی سخت نیست ولی بانکداری خرد و اعطای تسهیلات سخت و زیاده. صندوقدارها ساعت دو و نیم صندوقو بستنو رفتن ولی من و کارمند قسمت تسهیلاتیمون تا ساعت ۵ هم تو شعبه بودیم. نیمه دوم سال به دلیل اعطای تسهیلات به کشاورزا کار زیادتره. خدا رو شکر. هر چقدر هم خسته بشیم که نمیشیم بازم بهتری از علافی و سردرگمیه. امیدوارم زودتر همه دوستان مشغول کار بشن

r:s میگوید: تاریخ ارسال دیدگاه: ۱۳۹۳/۰۸/۰۶ کد دیدگاه : ۱۷۵۵۴۴ زمان ارسال دیدگاه : ۴:۰۵ .ب.ظ
سلام به همه ی دوستان
ایام محرم رو به همه تسلیت عرض می کنم
من الان از تو بانک دارم این پیام رو مینویسم،این چند مدت که مشغول شدم وقت نکردم پیام بذارم جای همتون خالی کار بانک بد نیست یه کم زمان کاریش نسبت به بقیه ی ادارت زیادتره ولی در کل زیاد سخت نیست البته دقت شرط مهمیه برا کارکردن.
در ضمن اینجور که گفتن قراره تا اخر سال ۹۳ مراحل دعوت به آموزش همه ی نیروها توی بابلسرتموم بشه،پس دوستانی که هنوز دعوت نشدن نگران نباشن.
در پایان میخواستم از ادمین محترم و همکاراشون یه تشکر خیلی خیلی زیاد کنم که توی این یکسال وچند ماه مارو تحمل کردن
همچنین تشکر ویژه از همه ی دوستانی(به سلامتی دیگه باید بگیم همکاران) که توی این مدت از طریق این سایت همدیگه رو راهنمایی کردن والبته مارو هم همچنین. در پناه امام زمان سربلند وپیروز باشید

مارال میگوید: تاریخ ارسال دیدگاه: ۱۳۹۳/۰۸/۱۱ کد دیدگاه : ۱۷۹۰۵۰ زمان ارسال دیدگاه : ۷:۵۳ .ب.ظ
سلام بچه ها.من امروز اولین روز کاریم بود تو یک شعبه ۲۰ نفره.اصلا خوب نبود.حالم گرفته است.
کارش خیلی سخت و استرس زاست.کارهای عقب افتادشونو میدن به ما کارآموزا.از انصاف بدوره واقعا.دعای گوی همتونم.ماروهم فراموش نکنید.

فرستاده شده در ۱۳۹۳/۰۸/۱۱ در ۱۰:۵۲ .ب.ظ | در پاسخ به مارال.
مارال عزیز منم امروز اولین روزم بود.پیش یکی از همکارا پشت باجه نشستم.انواع و اقسام کدها و سندها رو دیدم و با نظارت همکارم سه تا سند ۱۰۱۰ زدم.ولی برعکس شما خوشم اومد. دلم برات تنگ شده.

کاربری : استان سمنان ارسال : ۹۳/۰۸/۲۵ ساعت ارسال : ۲۰:۴۹ کد دیدگاه : ۱۸۷۹۴۷
بچه ها امروز اولین روز کاریم بود… اعتبارات خرد رو زیر و رو کردم… همه چی عالی ……
فقط راه خیییییییییییییییییییییییییییییلی دشواره…شاهرود به میامی
ماشین هستا مسافر نیست…………… !!!!!!!!!!!!!!
۸) صبح مجبور شدم پول ۳نفر رو حساب کنم تا به میامی رسیدم
امروز ۱۱۰۰۰تومان بابت کرایه پیاده شدم…..خدابخیر بگذرونه روزهای بعد….فک کنم کل حقوقم رو کرایه راه بدم…

کاربری : اصفهانی.ام ارسال : ۹۳/۰۹/۰۴ ساعت ارسال : ۲۰:۱۵ کد دیدگاه : ۱۹۸۱۲۵
سلام ب همه….بچه ها من امروز رفتم باجه…خیلی عالیه…همکارم ک کار بهم یاد میده خییییلی خانمه خوبیه….ازین بهتر نمیشه.با اینکه هر روز تا ساعت چهار یا پنج تو شعبم و حتی نهارم نمیخوریم چون جو همکارام خیلی خوبه بهمون خوش میگذره.شعبمون خیلی شلوغه ولی همکارام خیلی خوب و مهربونند….همشون دنبال ی فرصت کوچیک میگردن ما بیکار باشیم ی نکته ی کوچیکم ک شده یادمون بدن….امروز چک پاس کردن و درخواست صدور کارت مهرگستر و واریز نقدی و واریز فیش بیمه و…. روبهم یاد دادند.ب همکارم ک با خودم اومده هم تو بخش اعتبارات آموزش دادن….در کل همه چی عالی عالیه…دیروزم ک بازرس اومد و ماوتو بایگانی بودیم….ی طرحی تو شعبمون پیشنهاد دادن واسه پرونده تسهیلات ک ماها داشتیم اجراییش میکردیم…بازرس از طرح خیلی خوشش اومد و گفت از طریق نظام پیشنهادات طرح میفرسته برا تهران ک تو همه شعب اجرا بشه….بعدشم بازرس گفت ب این بچه هایی ک دارن این کارو انجام میدن ی پاداش ویژه این ماه میدیم….فکر کنم منظورش ما بودیم….فکرشم نمیکردم روز دوم کارم تشویقی بگیرم….. شعبه خیلی خوش میگذره امیدوارم همتون زودتر برید شعبه هاتون ….موفق باشید….


خاطرات شروع به کار بانک ملت سال 93

کاربری : anet ارسال : ۹۴/۰۳/۱۰ ساعت ارسال : ۲۳:۴۳ کد دیدگاه : 352204
یه سلااااااااااام گرم و صمیمی خدمت دوستان گل حاشیه خوبیییییین؟امیدوارم که خوبه خوب باشین و ایام به کامتون
بچه ها از همگی عذر میخوام که دیر میام و عذر اگر جواب کامنتی رو نداده باشم ان شاالله تو یه فرصت بهتر میام و کامنتها رو میخونم
دوستان امروز اولین روز کاری م با کد کاربری خودم بود,وای بچه ها یه استرسی داشتم که بیا و ببین  ولی انصافا همکارام خیلی خوبن انقدر که همش دلداریم میدادن و میگفتن نترس اگر موردی پیش اومد ما هستیم و این بهترین جمله ای بود که امروز به معنای واقعی طول روز بهم حس خوبی میداد,واقعا داشتم به این فکر میکردم چقدر آدمهای خوب و جملات خوب به آدم احساس خوب منتقل میکنن و چقدر هم مهمه…خلاصه خدا خیرشون بده
قسمت جالب امروز این بود که ۱۰ هزارتومن کسری آوردم   علتشم فقط عجله ی خودم بود که تا پولو دقیفق نشمرده از مشتری گرفتم عوضش تجربه ی خوبی برام شد  ولی در کل خوب بود
دوستتون دارم مثل همیشه,فعلا با اجازه

کاربری : الهه ارسال : ۹۳/۱۱/۱۷ ساعت ارسال : ۱۴:۰۷ کد دیدگاه : 259044
با سلام خدمت همکاران عزیز
بنده تقریبا یکماه و نیمه که کارم رو توی شعبه شروع کردم,از روز اول با اعتماد بع نفس بالا رفتم تو بانک و خودم زو به تک تک کارمندا معرفی کردم و همون روز خواستم که من رو پشت سیستم بنشونن و خوشبختانه یکی از همکاران کدش رو تو سیستم دیگه وارد کرد و من مستقلا شروع بکار کردم و البته خودشون هم با سیستم خودش باجه کناریم بود و تقریبا ناظر بودن.
خدا رو شاکرم از کارم راضی هستم شغل سختی نیست ولی هیجان کار بالاست و این لذتبخشه.تنها نکته ایی که همیشه باید رعایت بشه دقت رو عدد و حروف مشتریها و وارد کردن رقم تو سیستم خودته در نهایت تحویل دادن و گرفتن پول از مشتریها هست که باید توجه کرد.
کلا تو کار مالی باید دقت کرد و حتی مثلا برای افتتاح حساب ریز به ریز کارهایی که فک میکنی مهمه رو انجام بدی هرچند اگه بگن مهم نیست ولی یهو میبینی قانونش عوض شد.
در پایان بازم از خدا شاکرم و بعد از ادمین و بقیه همکاراشون که تو این چندماهه تمام تلاششون رو کردن تا ما به نتیجه ی دلخواه برسیم.
آرزوی موفقیت برای همه

کاربری : اوستا ارسال : ۹۳/۱۱/۱۶ ساعت ارسال : ۱۷:۳۲ کد دیدگاه : 258627
باسلام الان تقریبا یک ونیم ماهه توی شعبه هستم و از کارم راضیم از همکارها و رییس شعبه هم راضیم جو بسیار صمیمی داریم.

کاربری : …….. ارسال : ۹۳/۱۱/۱۶ ساعت ارسال : ۱۹:۱۴ کد دیدگاه : 258694
الان یک ماه ونیمه رفتم شعبه ولی از روز اول ازشعبه وهمکارا خوشم نیومد و فقط تحمل میکنم . .ازلحاظ استرس و ترس هم روزب روز بیشتر میشه.کلا تاحدودی پشیمونم که بانک اومدم.

کاربری : ارین ارسال : ۹۴/۰۱/۰۹ ساعت ارسال : ۱۷:۲۷ کد دیدگاه : 293416
با سلام و عرض ادب خدمت اقای امیری و ادمین محترم
دوست دارم که از اولین روزهای کاریم توی بانک ملت خدمتون عرض کنم .من خودم روز شش دی ماه برای دوره اموزشی راهی تهران شدم و روز یکم بهمن ماه در شعب بانک ملت اصهان مشغول به کار شدم .و چیز جالبی که برایم اتفاق افتاد این بود که در روز سوم مبلغ پانصد هزار تومن کم اوردم که خدا را شکر پیدا شد ./ولی در حد مرگ دچار استرس شدم ./و به مناسبت پیدا شدنش یکه سور حسابی توی شعبه ازم گرفتند که به میزان نصف مبلغی که کم اورده بودم هزینه ام شد ولی بازم خدا را شکر که پیدا شد.


خاطرات شروع به کار سازمان تامین اجتماعی سال 93

کاربری : ثریا ارسال : ۹۴/۰۴/۰۱ ساعت ارسال : ۱۹:۱۵ کد دیدگاه : 374089

به نام خداکه هر انچه داریم ازوست
سلام دوستان امروز اولین روز کاریم بود.
ساعت ۷ و نیم تو اداره بودم و مستقیما رفتم پیش رییس تا نامه معرفی بکارمو بررسی کنه بعد یکی از کارمندان منو به همه واحدها برد و معرفیم کرد.اخر سر رفتم واحدی که به اونجا معرفی شده بودم یعنی درامد،البته نمیدونم شاید موقتی اونجام.یه اتاق با ۴ کارمند و اتاقی که تو همون اتاق بود مال مسؤل واحدش خلاصه منو تو قسمت دریافت قرار دادن ولی بنظرم کارش سخت بود چون مسؤلیت زیادی نسبت به دیگر واحد ها داره هرچند کارهاش پیچیدگی هم داره ولی بیشتر از این میترسم که قسمت درامد سازمانه و برای من مبتدی سنگین.دوست دارم از جانم مایه بذارم و به جامعه و سازمان خدمت کنم نمیدونم شاید چون روز اولم بود این احساس ترس و سنگینی رو کنم ولی در کل دوس داشتم یه جاییی بودم که با پول و درامد سروکار نداشته باشه.اما باز به خدا توکل کردم و اموراتمو بدست اون میسپارم چون او بهترین کارساز است.شاید الان بگید کاش جای من بودید ولی بیشتر از اینکه خوشحال باشم نگرانم از اینکه کارمندی لایق نباشم وانطور که شایسته سازمان است خدای ناکرده نباشم.اما همه میگویند این احساس در همه هست که روزهای اول نگرانند.به هر حال فقط به خدا توکل میکنم که از پس همه وظایف برابیام و در خدمت خلق خدا باشم.در ضمن ساعت ورود ۷ و نیم و ساعت خروج یه ربع به سه هست که به عنوان اضافه کاری هم حساب میشه.دوستان ا خدا میخوام همتون به این روز برسید و موفق باشید چون واقعا لایقید.

کاربری : 4096 ارسال : ۹۴/۰۳/۲۱ ساعت ارسال : ۱۲:۰۰ کد دیدگاه : 361784
سلاااااام به دوستان قدیمی و عزیزم: ادمین، یاس، نیلوفر، آسمونی، مرتضی، حامد، خدای مهربون، علی، آلاله، ره شکوه، ل، سهیلا، عدالت خواه، درمان، ehsanajax، مدیریت درمان، پیگیر و….(اگه اسمیو جا انداختم ببخشید)
خوبید؟
سلامتید؟
چه خبرا؟؟؟
با اجازتون من شنبه همین هفته که گذشت ابلاغمو از اداره کل گرفتم و روز یکشنبه ساعت و هفت و نیم در محل کارم حضور داشتم.
یه خبر خوبی که هست اینه که رقیب من که نفر دوم بود برای شهر خودش پذیرفته شد، و الان همکار شده البته
و منم به لطف خدا به یکی از شعبه های شهر خودم فرستاده شدم. و واقعا خدا رو شکر میکنم بخاطر این. چون هر دونفرمون پذیرفته شدیم و هرکدوم تو شهر خودش!
من تو قسمت مستمری ها افتادم که بسیار شلوغ و پر سر و صداست. و حجم مراجعه کننده نسبت به واحدهای دیگه واقعا بالاست. شروع به کار از ساعت ۷:۳۰ تا ۱۵:۳۰ هست. گرچه همکارا از ساعت ۷:۰۰ یا حتی ده دقیقه به ۷ در محل کار حضور دارن.(اضافه کار) از حقوق و مزایا چیزی نمیدونم. ولی همینکه خبری داشته باشم میام اطلاع میدم.
همکارا بسیار خوش اخلاق و مهربون هستن و با حوصله سوالای منو جواب میدن و بهم کار یاد میدن. چون ما کلاس آموزشی نداشتیم و همینجور فرستاده شدیم به شعب. اگه چیزیو فراموش کردم بگم، سوال کنید.
با آرزوی شروع به کار هرچه سریعتر دوستان.

کاربری : ناشناس ارسال : ۹۴/۰۲/۲۷ ساعت ارسال : ۱۱:۲۳ کد دیدگاه : 338340

سلام به همه ی دوستان من جزء استخدامی های جدید تامین اجتماعی در یکی از شهرستانهای استان گیلان هستم الان تو محل کارم دارم براتون مینویسم اول از همه میخوام از سایت ایران استخدام و همه افرادی که تجربیاتشو ن و اینجا در اختیار افرادی مثل من گذاشتن تشکر کنم واقعا تجربیاتشون کمکم کرد.
اولین روز کاری من خیلی خوب بود مسئول ارشدم یه خانم مهربون وخونگرمه کلا اینجا همه چیز خوبه.. منم دارم تمام تلاشم و برای بهتر انجام دادن مسئولیتم بکار میگیرم …انشالله همتون موفق باشید روز خوش

کاربری : ناشناس ارسال : ۹۳/۱۲/۰۴ ساعت ارسال : ۱۸:۴۳ کد دیدگاه : 272051
سلام ب همه
امروز اولین روز کاریم بود
اولش ک ابلاغمو بردم محل کارم،همه ی کارمندا خیلی ویژه احوال پرسی کردنو تبریک گفتن.
بعدش ی خانوم منو برد ک اثر انگشتمو توی دستگاه حضور و غیاب ثبت کنه.حضور زدمو رفتم بالا.
بعدش شماره پرسنلی مو گفتن،مشخصاتمو ثبت کردن.ولی گفتن عیدی امسال نمیگیری- چون باید سه ماه اقلا کار کنی.بعد شماره حساب بانک رفاهمو خواستن واسه واریز حقوق.ک بیستم میریزن! البته کمتر.
وخت ناهار هم توی بسته های خ شیک شینسل دادن.ک از رستوران بود.البته پولشو از حقوقم کم میکنن.۲۲۰۰ تومن.
اقاهه گف ک از فردا هفتو نیم صب باید اثر انگشت بزنی تا چار ظهر.
الانم ک اولین روز کاریمه(البته نذاشتن امروز کار کنم چون گفتن توی ذهنت این روز میمونه) خیلی خستم!
کللللی پشت میز نشسته بودم اخه.
بسیار جای شیک و با کلاسی بود.
انشالا شمام بیاین کامنت روز اولتونو بذارین.


خاطرات متفرقه شروع به کار

نویسنده : خاطره بانکی تاریخ ارسال : سه شنبه ۳۰ آبان ۹۶ ساعت ارسال : ۲۱:۵۹ کد دیدگاه : 1471891
چند روزی بود که یک همکار جدید به جمع ما اضافه شده بود. تنها باجه خالی شعبه کنار باجه من بود. به همین خاطر همان جا مستقر شد. دو روز اول کنار من نشسته بود تا کمی با سیستم و مشتریان آشنا شود. با توجه به آموزش های کاملی که بدو خدمت از سوی بانک برای همکاران برگزار می شود و طی هماهنگی با ارشد شعبه در باجه خودش نشست و از من خواست تا در صورت نیاز کمکش کنم.
اولین مشتری رو فراخوان کرد. مشتری جلوی باجه اش ظاهر شد. مردی بود میانسال، خوش چهره با کت و شلواری مرتب. چکی رو که دستش بود پشت نویسی کرد و به همکارم تحویل داد. همکار تازه وارد که کمی هم هول شده بود، با وسواس خاصی داشت ارکان چک و صحت و سقم پشت نویسی رو کنترل می کرد.
مشتری رو به وی کرد و گفت : اگر میشه کش ( بفتح کاف ) بدین.
همکار ما هم که سعی می کرد خودش رو مسلط به کار نشان بده ، دستش رو سمت کشوی میزش برد و تعدادی کش ( بکسر کاف ) بیرون آورد و روی باجه گذاشت.
مشتری که از این کار او تعجب کرده بود گفت: عرض کردم کش (cash) نه کش (elastic band).
همکار ما که متوجه خنده هامون و اشتباهش شده بود، از مشتری عذرخواهی کرد و وجه چک رو به او داد؛ و این شد اولین خاطره بانکی اش.

نویسنده : نوید ف تاریخ ارسال : امروز ساعت ارسال : ۰۸:۳۶ کد دیدگاه : 1268620
سلام. امروز صبح بعد از 4 سال بیکاری، کارمند پتروشیمی شدم. از دیشب از استرس نخابیدم همش دعا میکردم که امروز خبری نباشه و …. چون هیچی نمیدونم . یعنی اصلا نمیدونم باید چیکار کنم. ففط میدونم باید حواله بزنم و بارنامه صادر کنم. ولی خب روز اول کاره ادم گیج میشه. حالا ک اومدم سر کار بهم گفتن تا 2 روز دیگه بهمون حواله نمیدن. انگار دنیا رو دادن بهم. .تا اون موقع هم خوب کارو یاد میگیرم ب امید خدا. دعا کنین این شغلم و هیچ وقت از دست ندم. واقعا دوسش دارم. ممنون .

کاربری : م ارسال : ۹۳/۱۱/۱۶ ساعت ارسال : ۱۳:۵۷ کد دیدگاه : 258533
شروع کار من با اعتماد بنفس کامل شروع شد، یادمه وقتی با رئیسم صحبت میکردم وایشون گفتن تایپ بلدین و من بااینکه اصلا تایپم سریع نبود گفتم بله تا حدودی گفتن یعنی ۱۰ انگشتی تایپ میکنی گفتم نه خیلی معمولی با حالت تمسخر امیزی گف خب اونجوریکه منم بلدم تایپ کنم منم که خیلی بهم برخورده بود با غرور و خشم گفتم اما جوونم و زود یاد میگیرم این جمله روهم از تلویزیون یاد گرفته بودم واین شد که رئیس گف از همین حالا کارتوشروع کن، منم رفتم شروع کنم و از اونجایی که اصلا نمیدونستم وورد کجا هست چطوری هست اما کمی آشناییت داشتم رفتم پشت میز نشستم و دیدم همه کلی واسم نامه آوردن و منم با بدبختی و خرابکاری نامه هارو تایپ کردم و سر یک ماه همچی رو یاد گرفتم و الان سریعترین فرد هستم برای تایپ و هرجا که رئیس قبلیم کارش لنگ میشه اسم منو میاره…
التماس دعا.



اگر دیدگاهی در باره این آگهی دارید میتوانید از طریق فرم زیر دیدگاه خودتون رو در سایت درج کنید.


لطفا کمی صبر کنید...


  • جهت دریافت آخرین اخبار و آگهی های مهم استخدامی از طریق کانال تلگرام ایران استخدام اینجا کلیک نمایید

  • نویسنده : ناشناس

    تاریخ ارسال :

    ساعت ارسال : 10:27

    کد دیدگاه : 1790217

    خاطرات روز اول در دانشگاه فرهنگیان
    بسیار بد برخورد/ چنانچه حس میکردیم ما بچه های بد دبیرستانی هستیم. از رییس دانشگاه تا معاونت و بقیه. مثلا میخواستن با بی ادبی گربه رو دم حجله بکشند. کم کم که جلوتر رفتیم دیدیم اتفاقا خیلی کارها رو بهتر از اونها بلدیم و اونها فقط میخوان ما رو کنترل کنند . هرچند الان هم بهتر نشده ولی امیدواریم با تغییر کادر و تیم مدیریت اوضاع بهتر بشه.

    پاسخ دهید
  • نویسنده : m

    تاریخ ارسال :

    ساعت ارسال : 22:02

    کد دیدگاه : 1517305

    سلام آدمین عزیز، خاطره شروع به کار من که در تاریخ 17 مهر 96 بود و در بالای صفحه اومده مربوط به سازمان دامپزشکی کشور میشه نه بانک کشاورزی!! امروز دوباره اومدم به سایت خوب شما یاد خاطرات گذشته و اون همه انتظار و استرس افتادم، چه روزهای سختی رو پشت سر گذاشتیم البته شما و سایت خوب شما هم تو اون مدت طولانی همیشه همراه و یاور ما بودید ممنونم از شما و همه همکاران خوبتون. به خاطر درج خاطره حقیر که یادمه اون رو تو قسمت امور مالیاتی نوشتم هم تشکر می کنم. از تاریخ شروع به کارمون بیش از دو ماه میگذره کارمون سخته و پر استرس ولی خدا رو شکر میکنم که پذیرفته شدم و از اون وضعیت نجات پیدا کردم. برای همه دوستان جویای کار هم آرزوی موفقیت و بهترینها رو دارم.

    پاسخ دهید
    • نویسنده : کارمند پنج (شریف زاده)

      تاریخ ارسال :

      ساعت ارسال : 10:02

      کد دیدگاه : 1517632

      با سلام دوست عزیز
      ضمن عذرخواهی از شما به دلیل مشکل پیش آمده، به اطلاع می رسانیم خطای موجود تصحیح شد.
      موفق باشید

      پاسخ دهید
  • نویسنده : مطهره

    تاریخ ارسال :

    ساعت ارسال : 00:35

    کد دیدگاه : 1325671

    اشک از چشام سرازیره یعنی روزی میرسه منم بیام بگم از روز اول کاریم
    خداجوووونم کمک کن??

    پاسخ دهید
  • نویسنده : نوید ف

    تاریخ ارسال :

    ساعت ارسال : 08:36

    کد دیدگاه : 1268620

    سلام. امروز صبح بعد از 4 سال بیکاری، کارمند پتروشیمی شدم. از دیشب از استرس نخابیدم همش دعا میکردم که امروز خبری نباشه و …. چون هیچی نمیدونم . یعنی اصلا نمیدونم باید چیکار کنم. ففط میدونم باید حواله بزنم و بارنامه صادر کنم. ولی خب روز اول کاره ادم گیج میشه. حالا ک اومدم سر کار بهم گفتن تا 2 روز دیگه بهمون حواله نمیدن. انگار دنیا رو دادن بهم. .تا اون موقع هم خوب کارو یاد میگیرم ب امید خدا. دعا کنین این شغلم و هیچ وقت از دست ندم. واقعا دوسش دارم. ممنون .

    پاسخ دهید
    • نویسنده : admin

      تاریخ ارسال :

      ساعت ارسال : 09:36

      کد دیدگاه : 1268681

      آرزوی موفقیت نوید عزیز

      پاسخ دهید
  • نویسنده : طیبه

    تاریخ ارسال :

    ساعت ارسال : 21:02

    کد دیدگاه : 368875

    هــــــــــــــــــــــــــــــــــــی خدا جون !
    یعنی میشه یه روز مابریم سرکار بیایم اینجا خاطره بگیم 😕
    😳

    پاسخ دهید
  • نویسنده : ناشناس

    تاریخ ارسال :

    ساعت ارسال : 21:52

    کد دیدگاه : 354047

    اولین روز کارم در اداره راه و شهرسازی گفتن برای ما لیسانس و فوق و دکترا مهم نیست اینجا ما به کارگر نیاز داشتیم شما رو فرستادند.من رو سوار کامیون کردم و رفتیم جاده گاردریل های 100 کیلومتر راه رو چک کردم که نصب باشه،بعد اومدم ادره گفتن مرخصی و تعطیلی اینجا نداره مث بقیه جاها، کار شاید تا ساعت 5 باشه، اضافه کار نداره، فهمیدم با فوق لیسانس 700 حقوقم هست،
    الان دو ماه ار اون روز میگذره و من استفا دادم، دنبال کار میگردم،مجردم و خونه ندارم، ماشین ندارم اما خدا رو دارم،5 سال خالصانه کار کردم ولی نتونستم به چیزی برسم ، خلاقم ،معدلم 17 از دانشگاه سراسری، پرتلاشم و عاشق ایران اما نمیخوان کار کنیم، موندم چرا درس خوندم منی که میخواستن مث یک کارگر بیل به دستم بدن، میدونم باورتون نمیشه ولی همین طور بود. توصیه ای به دوستان دارم…
    بی خیال در حدی نیستم که به دوستان بزرگوار توصیه کنم،ولی برای جوانان تحصیل کرده این مملکت دعا کنید اخه فعلا جای تحصیل کرده ها و نکرده ای پولدار و پارتی دار عوض شده. در پناه خدا باشی.

    پاسخ دهید
  • نویسنده : ناشناس

    تاریخ ارسال :

    ساعت ارسال : 11:23

    کد دیدگاه : 338340

    سلام به همه ی دوستان من جزء استخدامی های جدید تامین اجتماعی در یکی از شهرستانهای استان گیلان هستم الان تو محل کارم دارم براتون مینویسم اول از همه میخوام از سایت ایران استخدام و همه افرادی که تجربیاتشو ن و اینجا در اختیار افرادی مثل من گذاشتن تشکر کنم واقعا تجربیاتشون کمکم کرد.
    اولین روز کاری من خیلی خوب بود مسئول ارشدم یه خانم مهربون وخونگرمه کلا اینجا همه چیز خوبه.. منم دارم تمام تلاشم و برای بهتر انجام دادن مسئولیتم بکار میگیرم …انشالله همتون موفق باشید روز خوش 🙂

    پاسخ دهید
    • نویسنده : admin

      تاریخ ارسال :

      ساعت ارسال : 12:02

      کد دیدگاه : 338391

      آرزوی موفقیت برای شما دوست عزیز

      پاسخ دهید
  • نویسنده : yalda

    تاریخ ارسال :

    ساعت ارسال : 13:07

    کد دیدگاه : 335814

    سلام خوش به حال همتون من دارم دیوونه میشم انقدر دنبال کار گشتم من احتیاج به کار دارم ولی از همه جا نا امید دیگه هیچ امیدی ندارم لیسانس عمران- اب خسته شدم… کاش یه رشته ی دیگه می خوندم 🙁

    پاسخ دهید
  • نویسنده : ارین

    تاریخ ارسال :

    ساعت ارسال : 17:27

    کد دیدگاه : 293416

    با سلام و عرض ادب خدمت اقای امیری و ادمین محترم
    دوست دارم که از اولین روزهای کاریم توی بانک ملت خدمتون عرض کنم .من خودم روز شش دی ماه برای دوره اموزشی راهی تهران شدم و روز یکم بهمن ماه در شعب بانک ملت اصهان مشغول به کار شدم .و چیز جالبی که برایم اتفاق افتاد این بود که در روز سوم مبلغ پانصد هزار تومن کم اوردم که خدا را شکر پیدا شد ./ولی در حد مرگ دچار استرس شدم ./و به مناسبت پیدا شدنش یکه سور حسابی توی شعبه ازم گرفتند که به میزان نصف مبلغی که کم اورده بودم هزینه ام شد ولی بازم خدا را شکر که پیدا شد.

    پاسخ دهید
    • نویسنده : admin

      تاریخ ارسال :

      ساعت ارسال : 10:53

      کد دیدگاه : 293669

      تشکر ارین گرامی. موفق باشید

      پاسخ دهید
  • نویسنده : علی

    تاریخ ارسال :

    ساعت ارسال : 22:05

    کد دیدگاه : 270246

    سلام به همه دوستان خیلی دوست داشتم. االالان ازخاطرات اولین روز کاریم توبانک کشاورزی میامی استان سمنان بگم ولی منو با نامردی به دلیل غیربومی رد کردن وحتی بهم یک زنگم نزدنو اطلاع ندادن با اینکه مدارک واستشهادمحلی که چند وقته اونجا هستمو دادم وخانمم دریکی از ادارات اونجا مشغول به کاربود اگه امکانش هست راهنمایی کنیدچه جوری کارموپیگیری کنم

    پاسخ دهید
    • نویسنده : امین

      تاریخ ارسال :

      ساعت ارسال : 17:49

      کد دیدگاه : 331923

      سلام.از طریق دیوان عدالت اداری

      پاسخ دهید
  • نویسنده : علی

    تاریخ ارسال :

    ساعت ارسال : 21:56

    کد دیدگاه : 270235

    سلام به همه دوستان خیلی دوست داشتم. االالان ازخاطرات اولین روز کاریم توبانک کشاورزی میامی استان سمنان بگم ولی منو با نامردی به دلیل غیربومی رد کردن وحتی بهم یک زنگم نزدنو اطلاع ندادن

    پاسخ دهید
  • نویسنده : AC.MILAN

    تاریخ ارسال :

    ساعت ارسال : 09:18

    کد دیدگاه : 263932

    اول سلام
    والا ما که افتادیم مناطق دور دست جنوبی . همه منو به اسم کوچیک صدا میزنن . خیلی خوبه همه همکارا گل گل گل

    پاسخ دهید
    • نویسنده : AC.MILAN

      تاریخ ارسال :

      ساعت ارسال : 09:19

      کد دیدگاه : 263933

      تشکر از اقا امیری و ادمین عزیز خیلی کمکم کردن .
      راستس مناطق دور دست جنوبی خوبه به شرطی دلت جایی دیگه نباشه :mrgreen:

      پاسخ دهید
      • نویسنده : طیبه

        تاریخ ارسال :

        ساعت ارسال : 09:25

        کد دیدگاه : 328435

        هـــــــــــــــــــــــی لوله گاز آخر نفهمیدیم مناطق دوردست جنوبی کجاست 😉 🙂

        پاسخ دهید
  • نویسنده : الهه

    تاریخ ارسال :

    ساعت ارسال : 14:07

    کد دیدگاه : 259044

    با سلام خدمت همکاران عزیز
    بنده تقریبا یکماه و نیمه که کارم رو توی شعبه شروع کردم,از روز اول با اعتماد بع نفس بالا رفتم تو بانک و خودم زو به تک تک کارمندا معرفی کردم و همون روز خواستم که من رو پشت سیستم بنشونن و خوشبختانه یکی از همکاران کدش رو تو سیستم دیگه وارد کرد و من مستقلا شروع بکار کردم و البته خودشون هم با سیستم خودش باجه کناریم بود و تقریبا ناظر بودن.
    خدا رو شاکرم از کارم راضی هستم شغل سختی نیست ولی هیجان کار بالاست و این لذتبخشه.تنها نکته ایی که همیشه باید رعایت بشه دقت رو عدد و حروف مشتریها و وارد کردن رقم تو سیستم خودته در نهایت تحویل دادن و گرفتن پول از مشتریها هست که باید توجه کرد.
    کلا تو کار مالی باید دقت کرد و حتی مثلا برای افتتاح حساب ریز به ریز کارهایی که فک میکنی مهمه رو انجام بدی هرچند اگه بگن مهم نیست ولی یهو میبینی قانونش عوض شد.
    در پایان بازم از خدا شاکرم و بعد از ادمین و بقیه همکاراشون که تو این چندماهه تمام تلاششون رو کردن تا ما به نتیجه ی دلخواه برسیم.
    آرزوی موفقیت برای همه

    پاسخ دهید
    • نویسنده : الهه

      تاریخ ارسال :

      ساعت ارسال : 14:10

      کد دیدگاه : 259048

      تو جمله آخر یادم رفت کلمه ی “تشکر” رو بزارم,از شما مسئولین این سایت تشکر میکنم.

      پاسخ دهید
      • نویسنده : محمد امیری

        تاریخ ارسال :

        ساعت ارسال : 14:13

        کد دیدگاه : 259050

        الهه گرامی تشکر از لطف شما
        در چه بانکی مشغول به کار هستید؟

        پاسخ دهید
        • نویسنده : الهه

          تاریخ ارسال :

          ساعت ارسال : 18:49

          کد دیدگاه : 259155

          سلام جناب امیری
          بانک ملت هستم ,از پایه ثابتهای قدیمی هستم ما رو فراموش کردینا 😉
          مشکل سیستمی هست که پیام ارسال نمیشه? همش خطا میده تندتند مینویسی …

          پاسخ دهید
          • نویسنده : محمد امیری

            تاریخ ارسال :

            ساعت ارسال : 18:54

            کد دیدگاه : 259159

            خیر اسمتون در خاطرم هست منتها فراموش کرده بودم در کدام پیج حضور مستمر داشتید
            الهه خانم خاطره شما به پست بالا و در ردیف خاطرات دوستان بانک ملت اضافه شد
            موفق باشید
            __
            پ.ن: مشکل فنی در دست بررسی هست

            پاسخ دهید
            • نویسنده : الهه

              تاریخ ارسال :

              ساعت ارسال : 20:02

              کد دیدگاه : 259205

              خیلی متشکر و سپاسگزارم.
              ممنون از زحماتی که برای بهتر شدن این محیط متحمل میشید.

  • نویسنده : ........

    تاریخ ارسال :

    ساعت ارسال : 19:14

    کد دیدگاه : 258694

    الان یک ماه ونیمه رفتم شعبه ولی از روز اول ازشعبه وهمکارا خوشم نیومد و فقط تحمل میکنم . فوق العاده بی ادب و بی فرهنگ هستن.ازلحاظ استرس و ترس هم روزب روز بیشتر میشه.کلا تاحدودی پشیمونم که بانک اومدم.

    پاسخ دهید
    • نویسنده : admin

      تاریخ ارسال :

      ساعت ارسال : 19:28

      کد دیدگاه : 258701

      در چه بانکی مشغول به کار هستید دوست عزیز؟

      پاسخ دهید
      • نویسنده : ........

        تاریخ ارسال :

        ساعت ارسال : 22:01

        کد دیدگاه : 258784

        متاسفانه ملت.

        پاسخ دهید
        • نویسنده : محسن

          تاریخ ارسال :

          ساعت ارسال : 21:25

          کد دیدگاه : 261885

          سلام به همگی
          اگه فرصت کردید یه سری به اگهی استخداما بزنید و پیامای زیرشو بخونید
          اونوقت جلو خدا شرمنده میشید که میگین متاسفانه بانک ملت کار میکنم
          روزی هزار بار شکر کن که شرمنده زن و بچتون نیستی دوست من
          خود من 6 ماه تو زجر اور ترین شرایط کار کردم و میخوام از 5 شنبه همین هفته بزنم بیرون دیگه واقعا طاقت حروم خوری و دزدی هایی که میبینم رو ندارم
          غرور و غیرتمم که از بین رفت

          پاسخ دهید
          • نویسنده : ........

            تاریخ ارسال :

            ساعت ارسال : 21:52

            کد دیدگاه : 262675

            دوست عزیز من نگفتم بانک ملت مشکل داره گفتم کارمندان شعبه ما مشکل دارن.و ب نظرمن انسان اگر بیکارباشه بهتراز کاری هست ک آدم روب گناه بندازه.

            پاسخ دهید
    • نویسنده : salaaaar

      تاریخ ارسال :

      ساعت ارسال : 15:39

      کد دیدگاه : 259090

      واقعا جای تعجبه که میگی همکارای ملتیت بی ادبن…….یعنی ملتی هم بی ادب میشه؟؟؟ 😮
      موقع ارزشیابی بزن حالشونو بگیر…….بالاخره باید خودتو بهشون تحمیل کنی ..نباید کارو برا خودت سخت کنی………..30 سال کاره بشرررررررررر

      پاسخ دهید
      • نویسنده : ........

        تاریخ ارسال :

        ساعت ارسال : 19:10

        کد دیدگاه : 259168

        بله اقاسالار .متاسفانه فوق العاده بی ادب و گستاخ و فرصت طلب هستن. اقای امیری ب نظرشما چطورمیتونم این مشکل روب مقامات بالاتر اطلاع بدم.

        پاسخ دهید
        • نویسنده : admin

          تاریخ ارسال :

          ساعت ارسال : 21:45

          کد دیدگاه : 259253

          در بانک کشاورزی خاطرم هست که همینطور که سالار گرامی گفتند فرمی در نهایت برای ارزشیابی وجود داست.
          اما در کل این رو عرض کنم که سعی کنید کم کم موضوع رو با مدیریت خودتون رفعش کنید. باید با سیاست با چنین موضوعاتی که مانند راه رفتن در لبه تیغ هستند برخورد کنید.

          پاسخ دهید
          • نویسنده : اوستا

            تاریخ ارسال :

            ساعت ارسال : 22:34

            کد دیدگاه : 259281

            بچه ها یه چیز جالب البته این حس منه ها شاید هم اشتباه باشه ولی هر زمانی که فکر میکنم اگه حای مصاحبه کننده ها، آقا آدمین ازم مصاحبه میکرد قطعا من رد میشدم :mrgreen: :mrgreen: :mrgreen:

            پاسخ دهید
            • نویسنده : طیبه

              تاریخ ارسال :

              ساعت ارسال : 09:23

              کد دیدگاه : 328433

              برا منم دقیقا 🙂

    • نویسنده : AC.MILAN

      تاریخ ارسال :

      ساعت ارسال : 09:23

      کد دیدگاه : 263934

      شما اون ها رو باید تغییر بدید نه اون ها شما رو . مثلا من توی دوره همش نوحه میگذاشتم بچه ها اخر بار خودشون میگفتن نوحه بگذار .

      پاسخ دهید
  • نویسنده : اوستا

    تاریخ ارسال :

    ساعت ارسال : 17:32

    کد دیدگاه : 258627

    باسلام الان تقریبا یک ونیم ماهه توی شعبه هستم و از کارم راضیم از همکارها و رییس شعبه هم راضیم جو بسیار صمیمی داریم.

    پاسخ دهید
    • نویسنده : admin

      تاریخ ارسال :

      ساعت ارسال : 19:09

      کد دیدگاه : 258689

      اوستای گرامی تشکر از شما، خاطره شما به پست بالا و در ردیف خاطرات دوستان بانک ملتی اضافه شد

      پاسخ دهید
  • نویسنده : م

    تاریخ ارسال :

    ساعت ارسال : 13:57

    کد دیدگاه : 258533

    شروع کار من با اعتماد بنفس کامل شروع شد، یادمه وقتی با رئیسم صحبت میکردم وایشون گفتن تایپ بلدین و من بااینکه اصلا تایپم سریع نبود گفتم بله تا حدودی گفتن یعنی 10 انگشتی تایپ میکنی گفتم نه خیلی معمولی با حالت تمسخر امیزی گف خب اونجوریکه منم بلدم تایپ کنم منم که خیلی بهم برخورده بود با غرور و خشم گفتم اما جوونم و زود یاد میگیرم این جمله روهم از تلویزیون یاد گرفته بودم واین شد که رئیس گف از همین حالا کارتوشروع کن، منم رفتم شروع کنم و از اونجایی که اصلا نمیدونستم وورد کجا هست چطوری هست اما کمی آشناییت داشتم رفتم پشت میز نشستم و دیدم همه کلی واسم نامه آوردن و منم با بدبختی و خرابکاری نامه هارو تایپ کردم و سر یک ماه همچی رو یاد گرفتم و الان سریعترین فرد هستم برای تایپ و هرجا که رئیس قبلیم کارش لنگ میشه اسم منو میاره…
    التماس دعا. 😉

    پاسخ دهید
    • نویسنده : admin

      تاریخ ارسال :

      ساعت ارسال : 14:19

      کد دیدگاه : 258541

      تشکر از شما دوست عزیز. خاطره خواندنی شما به پست بالا اضافه شد

      پاسخ دهید

لطفا کمی صبر کنید...

از تاریخ:
تا تاریخ:

لطفا کمی صبر کنید...

لطفا کمی صبر کنید...

لطفا کمی صبر کنید...